آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه 6 سال و 2 ماه و 23 روز سن دارد
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه 3 سال و 2 ماه و 1 روز سن دارد

پرنسس اردیبهشتی ما

آتریسا جون 163 و 164 روزگی

دیشب نمی دونم چی شد فقط یهو هر چقدر شیر خورده بودم همه رو بالا آوردم مامانی که نمیخواست بابایی رو ناراحت کنه هیچی به اون نگفت،نصفه های شب باز حالم بد شد و اون موقع مامانی به بابایی گفت که از دیشب اینجوری شدم طفلی ها خیلی ترسیدن و نگران بودن صبح که شد اول زنگ زدن به دایی امیرحسین و اون هم گفت که من حساسیت دادم به یه چیزی که تو شیر بوده و فعلا باید یه چند ساعت شیر نخورم وبعدش هم خیلی کم بخورم. امروز جمعه است و بابایی هم خونه بود ساعت حدود 10 بود که رفتیم خونه مامان جونم اینا،تا بعد از ظهر خوب بودم واسه همین مامان اینا اومدن خونه خودمون هنوز یه ربع نشده بود که باز بالا آوردم ،مامانی و بابایی خیلی ترسیدن و گریه کردن و من و بردن درمانگاه ،بعدش...
13 مهر 1392

آتریسا جون153 روزگی

مامانی جونم دیشب این توپها رو واسم خرید، بابایی هم دیشب گوشواره طلا کرد تو گوشهام ، از ترس اینکه اون گوشواره ها گوشهام اذیت نکنن هنوز چند روز نگذشته بود اونها رو در آورد،مرسی بابایی ، مرسی مامانی ...
2 مهر 1392

آتریسا جون 147 روزگی

امروز سه شنبه 26 شهریور 92 (میلاد امام رضا) مامانی و عمه اعظم و عمه افسانه من و بردن دکتر تا گوشهام و سوراخ کنن هنوز دکتر کارش و انجام نداده بود که بابایی هم خودش و رسوند، وقتی  اون دستگاه رو دیدم ترسیدم وگریه کردم خیلی درد نداشت ولی مامانی و بابایی خیلی استرس داشتن که یه وقت گوشهام عفونت نکنه ...
27 شهريور 1392