پرنسس اردیبهشتی ما

لباس جشن دندونی آتریسا جون (299 روزگی)

چند روزی میشه که مامانی جونم خودش رو واسه جشن دندونی من  آماده میکنه امروز هم صبحی وقتی که من صبحونه ام رو خوردم مامی جونم یهویی به اتاق من رفت و کمد لباسهام رو زیر و رز کرد و گفتش که این لباسی رو که مامان جون توی سیسمونیت گذاشته واسه جشن دندونیت تنت کنم بعدش گفت که نکنه کوچولو شده واسه نفس مامانی و این جوری شد که لباس و تنم کرد و کلی هم عکس گرفت  و ظهر که بابایی جونم از سر کار اومد بهش نشون داد و نظرش رو پرسید، بابایی هم گفتش که آره خوشگله بهش میادش مبارکش باشه خوشگلکم الان می خورمش و منم خودم و لوس کردم واسش ...
27 بهمن 1392

زمین بازی آتریسا جون (297 روزگی)

مامانی همش به بابایی میگه آتریسا جون خیلی شیطون شده  می ترسم یه وقت که نیستم کنارش یه بلایی سر خودش بیاره  واسه همین امروز واسه اولین بار  یه زمین بازی کوچولو واسم راه انداختن تا بتونم بیشتر با خودم بازی کنم و اینکه مامانی جونم میگه این جوری یه کوچولو امن تره  من که خیلی خوشم اومده هی میرم داخل و هی میام بیرون بابایی هم میگه جیگر طلا داری لونه بازی میکنی خوشگلم راستی آهنگ هم پخش میشه توی لونه ام امروز جمعه ست و من حمام رفتم بعدش هم کلی خوابیدم الان هم که بیدار شدم و لونه ی جدیدم و دیدم فوری رفتم داخلش و با خودم بازی کردم تازه وقتی تلویزیون پیام بازرگانی می داد از پشت تور ...
25 بهمن 1392

بسته ی آموزشی صدآفرین و آتریسا جون ( 295 روزگی )

خیلی وقت پیش ها مامانی یه بسته ی آموزشی واسم خریده بود که اسمش با ما بودش ولی وقتی متوجه شد که یه بسته ی آموزشی دیگه هستش که از اون بهتره  cd هاش هم بیشتره و چون من هنوز کوچولوام و کاغذها رو پاره می کنم یا دهنی می کنم همه رو، فعلا cd نگاه کنم خیلی بهتره  واسه همین چند روز پیش بسته ی آموزشی صدآفرین رو واسم سفارش داد و این چند روزه همش واسم میذاره تا ببینم، منم بدم نیمده نگاه می کنم بعضی وقت ها هم ادای اون خانم یا آقاه رو که تو فیلم هاشون حرف می زنه درمیارم و مامانی کلی واسم ذوق می کنه  الان هم مامانی واسه اولین بار جعبه و کارت ها رو به من داد تا ازم عکس بگیره  وگرنه تا حالا من ندیده بودم این ها رو و خیلی خوشم اومد ازشون ...
23 بهمن 1392

چهارمین مروارید دندون آتریسا جون (290 روزگی)

290 روزگی من که میشم 9 ماهه و دو هفته ای، چهارمین دندونم هم جوونه زد  صبحی مامانی به بابایی جونم میگفتش که دیشب وقتی آتریسا جون خوابیده  بودش صورتش و به بالش میکشید چقدر اذیت بوده واسه همین لثه های من و چک کرد و کلی ذوق کرد  و به بابایی گفتش که چهارمین مرواریدش که میشه دندون پیش سمت چپی بالایی جوونه زده و خدا رو شکر کرد  بعد با خودش حساب میکرد که سومی رو اول هفته(شنبه) و چهارمی رو آخر هفته(جمعه) که میشه 1392/11/18 درآورده و توی تقومیش علامت زد. باز مامانی به دهانم نگاه کرد و گفتش که جان مامان دو تا پیش کناری ردیف پایینش برجسته شده، پس حالا نوبت این هاست...   من هر وقت ما ما... با با ... میگم همین ...
18 بهمن 1392

آتریسا جون در نه ماه و یک هفته و شش روزگی (289 روزگی)

صبح وقتی از خواب پا شدم متوجه شدم بابایی جونم هنوز سر کار نرفته کلی ذوق کردم وقتی دیدمش خوشحال بودم که الان میرم بغلش و کلی با هم بازی می کنیم ولی یه کوچولو که گذشت فهمیدم واسه اینکه حیاط خونمون دچار یخ زدگی شده و حتی کنتور برق هم یخ زده و این خیلی خطرناکه بابایی مونده تا اونا رو درست کنه یعنی وقت نمیشه که من رو بغل کنه و منم هی خودم رو واسش لوس بکنم بالاخره مامی جونم تونست مروارید دندون های پایینی من رو شکار کنه وقتی که بابایی تو حیاط مشغول کارهاش بود مامانی جونم هم هی بهش سر میزد و من و تنها میذاشت تو اتاق که یکهو وقتی اومدش، دید که من از صندلی غذاخوریم گرفتم و بلند شدم اولش کلی ترسید  ولی بعد عکسم ...
17 بهمن 1392

لپ های قرمز آتریسا جون ( 288 روزگی)

یک هفته ای میشه که هوا خیلی سرد شده، مامانی همش میگه که آتریسا جون یه وقت سرما نخوره واسه همین هم من یک هفته ای میشه که اصلا از خونه بیرون نرفتم الان هم خوابیده بودم  یکهو مامانی بالای سرم اومدش و گفتش که وای چرا لپ های جیگر مامان اینقدر قرمز شده نکنه تب کرده  فوری دست زد به پیشونیم و گفتش که نه خدا رو شکر دماش پایینه، بعد مامانی یادش اومد که یه جایی خونده که بعضی وقتها وقتی نی نی ها می خوان دندون درآرن لپ هاشون قرمز میشه مثل الان من  راستی ظهری بابایی و مامانی داشتن دندون های من رو چک می کردن که متوجه شدن دندون بالایی سمت چپی هم می خواد که بزنه بیرون، دوتا دندون نیش پایینی هم برجسته شدن، آخ که من چقدر دارم اذیت میشم، دیشب ه...
16 بهمن 1392

سومین مروارید دندون آتریساجون( دندون بالایی سمت راستی)

دیشب حول و حوش ساعت 10 بود که با بابایی جونم بازی می کردم و هی خودم و واسش لوس می کردم مامانی اومدش و به بابایی گفتش که به لثه اش دست نزدی و همون موقع دستش رو به لثه بالایی من زد و یکهو کلی خوشحال شد و به بابایی گفتش که دندون بالایی آتریسا جون جوونه زده و کلی من رو بوسید و تاریخ 1392/11/12 رو توی تقویمش علامت زد و با انگشتاش یه چیزی رو حساب کرد و گفتش که میشه 9 ماه و 9 روز، خیلی بامزه ست مگه نه  و به بابایی می گفتش که شاید همه ی اون دردی رو که آتریسا جیگر هفته ی پیش کشید واسه همین بوده و این شعر خوشگل و واسم خوندش: انار دونه دونه بچه ای دارم دردونه قشنگه مهربونه انار دونه دونه چهار روزه که بچه ام&nbs...
13 بهمن 1392

شیطونی های آتریسا جون ( 284 روزگی )

امروز وقتی که مامانی پوشکم رو عوض کرد یادش رفت که دستمال کاغذی رو از جلوی من برداره  وقتی که مامانی رفته بودش توی آشپزخونه و حواسش به من نبودش منم همه ی دستمال هارو بیرون کشیدم و می خواستم پر پر شون کنم  که یکهو مامانی اومدش و این صحنه ها رو شکار کرد  و کلی به من خندید البته این دفعه اولم نبودش که تا حالا چند بار دیگه هم این کار و کرده بودم کار دیگه ای که الان انجام میدم این هستش که دارم CD حسنی رو نگاه می کنم آخه خیلی آهنگش رو دوست دارم ...
12 بهمن 1392

بعد از یک هفته حال بد( آتریسا جون 280 روزگی )

بالاخره امروز یه کوچولو بهترم، این چند روزه هروقت از خواب بیدار میشدم همش گریه می کردم و جیغ می زدم  مامانی و بابایی کلی نگران شده بودن واسه همین امروز وقتی بیدار شدم کلی شکلک واسه مامانی درآوردم تا دیگه نگران نباشن مامانی همش میگه تو این چند روزه زیادی لوست کردم ها منم هی خودم و بیشتر لوس می کنم   ...
8 بهمن 1392