پرنسس اردیبهشتی ما

آتریسا جون 106 روزگی

ما امروز(چهارشنبه 16 مرداد)  با عمه فرانک اینا رفتیم شمال، مامانی هم با دایی امیرحسین که تهران زندگی میکنه و تا اون روز من و از نزدیک ندیده بود فقط عکسها و فیلمهام و دیده بود، هماهنگ کرده بود که اون هم بیاد شمال تا هم و ببینیم. جمعه صبح دایی من و دید و احساس کردم که خیلی از من خوشش اومده، همش میگفت که خودش از عکسهاش خوشگلتره راستی همش به من میگه کپلی!  همین جا میخوام از دایی امیرحسین تشکر کنم و بگم مرسی که تو این مدت مامانی و راهنمایی کردی که چه جوری بهتر از من مراقبت کنه(آخه دایی امیرحسین پزشک و از وقتی که من بدنیا اومدم دکتر شبانه روزی من شده) باز هم مرسی!!! ...
17 مرداد 1392

آتریسا جون 90 روزگی

امروز با مامانی رفته بودیم عکاسی تا چند تا از عکسهام و چاپ کنیم. مامانی داشت عکسها رو علامت میزد که آقایی که عکاس اونجا بود به من نگاه کرد و به مامانی گفتش که کوچولوتون و بیارین آتلیه تا ازش عکسهای خوشگل بگیریم، مامانی گفتش زود نیست تازه امروز 90 روزه شده و همین جوری شد که من و بردن تا ازم عکس بگیرن، من که خیلی ترسیدم آخه من و گذاشتن رو یه صندلی ولی من که هنوز نمی تونستم بشینم (یه خانمه از پشت گرفته بودم) وقتی که عکس می گرفت نورهای عجیب غریبی روشن میشدن، خیلی متعجب شده بودم!!! ...
1 مرداد 1392
1