پرنسس اردیبهشتی ما

آتریسا جون 178 روزگی

امروز جمعه است بابایی هم خونه است، هوا هم یه کوچولو گرم شده مامانی هم که این روز و آخرین فرصت می دونه به بابایی میگه که می خوام چند تا عکس  از آتریسا بگیرم کمکم میکنی ؟ همون موقع بود که عمو آرمان هم اومد خونه مون مامانی کلی ذوق کرد و شروع کرد به عکس گرفتن... ...
27 مهر 1392

آتریسا جون 177روزگی

من و  مامانی هر روز بعد از ظهر که میشه میریم خونه مامان جون اینا، امروز هم وقتی رفته بودیم عمو آرمان داشت با توپ بازی میکرد، منم خیلی خوشم اومد و دستم دراز کردم که بگیرمش اونجا بود که مامانی فهمید که من چقدر توپ دوست دارم بعد شب واسه بابایی تعریف کرد و گفت حتما یه توپ گنده واسم میخره! ...
26 مهر 1392

آتریسا جون 175روزگی

امروز واسه اولین بار مامانی به من فرنی داد بخورم اصلا خوشم نیمد شیر مامانی جون خودم خوشمزه تره!!! قطره آهن هم هستش که من باید بخورم  نمی دونم چیکار کنم، همون مولتی ویتامین بس دیگه... امروز (سه شنبه 23 مهر 92) ...
24 مهر 1392

آتریسا جون 167روزگی

چند وقتی خیلی دلم میخواد انگشت شست پام و بخورم هر وقت مامانی و بابایی حواسشون باشه نمیتونم، امروز یه لحظه حواسشون نبود منم فوری خوردمش خیلی خوشمزه بود... ...
16 مهر 1392

آتریسا جون 163 و 164 روزگی

دیشب نمی دونم چی شد فقط یهو هر چقدر شیر خورده بودم همه رو بالا آوردم مامانی که نمیخواست بابایی رو ناراحت کنه هیچی به اون نگفت،نصفه های شب باز حالم بد شد و اون موقع مامانی به بابایی گفت که از دیشب اینجوری شدم طفلی ها خیلی ترسیدن و نگران بودن صبح که شد اول زنگ زدن به دایی امیرحسین و اون هم گفت که من حساسیت دادم به یه چیزی که تو شیر بوده و فعلا باید یه چند ساعت شیر نخورم وبعدش هم خیلی کم بخورم. امروز جمعه است و بابایی هم خونه بود ساعت حدود 10 بود که رفتیم خونه مامان جونم اینا،تا بعد از ظهر خوب بودم واسه همین مامان اینا اومدن خونه خودمون هنوز یه ربع نشده بود که باز بالا آوردم ،مامانی و بابایی خیلی ترسیدن و گریه کردن و من و بردن درمانگاه ،بعدش...
13 مهر 1392