پرنسس اردیبهشتی ما

Happy Valentine

  امروز روز عشق، روز دوست داشتن... یه روز قشنگ مثل همه ی روزهای قشنگیه که خدای مهربووووون آفریده فقط یه تفاوت کوچولو داره، امروز حتما یادمون هست که به هم بگیم دوستت دارم............. مامی جونم یه هدیه ی کوچولو مثل هر سال واسه بابایی جونم گرفته تا امشب با یه دور همی قشنگ به بابایی گلم هدیه کنه و خاطره ی امروز رو هم واسمون یادگاری کنه... بابایی جونم دوستت داریم یادگاری ناناز مامی به بابایی   دیروز جمعه بود و بابایی گلم خونه بود و من کلی ذوق داشتم... بعد از خوردن ناهارم رفتیم بیرون تا یه چرخی بزنیم و از هوای خوب و مطبوع استفاده کنیم،...
25 بهمن 1393

از حمام اومدم..... دارم شیطونی میکنم

امروز قبل از ناهارم پارک رفتم و کلی با نی نی ها بازی کردم و دو تا دوست خوبم پیدا کردم، مبینا جون و زهرا جون... مبینا رو صدا میزدم و میگفتم ممیا... بیا ... بیا... مامی هم کلی فدام میشد... امروز از صبح هوا ابری و بارونیه، واسه همینم مامی جونم که همیشه ظهر منو میبره حمام امروز نبرد و به بابایی میگفت که بعد از ظهر هوا بارونیه پس نمیشه بریم بیرون، بعد از ظهر آتریسایی وقتی از خواب پا شد میره حمام، منم فوری میگفتم موهام و بشوام... ( با دستهامم ادای مامی رو درمیارم که موهام رو میشورم ) همین الان از حمام اومدم و مامی جون جونم موهام و خشک کرد... داره بارون میاد... از مامی خواستم تا این تلم رو که خیلی دوستش د...
23 بهمن 1393

بازی های جدید من... وگفتن اولین کلمه ی لاتین... Baby

چند تا بازی جدید یاد گرفتم... اولی قطار بازی.......... یا من از بابایی میگیرم و بابا میگه هو هو......... بعد من میگم: چی چی یا من می افتم جلو و بابایی از من میگیره و من میگم هو هو .... بعد بابایی میگه: چی چی خیلی این بازی رو دوست دارم، ظهرها که بابایی میادش خونه کلی قطار بازی میکنیم و من کیف میکنم... دومین بازی گروهی که دوست دارم عمو زنجیر باف هست... که شب ها همیشه میام و اول به مامی میگم پاشو و بعد دست بابا رو میگیرم و میگم پاشو و بعد مامی می خونه و من همه ی جواب ها رو میدم... و سومین بازی خوشگلی که یاد گرفتم هم  لی لی حوضک  هستش که عاشقشم... هر وقت بابا یا مامی نشست...
20 بهمن 1393

دیدن اولین پیست موتورسواری...... و اینکه یاد گرفتم صلوات بفرستم...

به همه ی دوست های گلم دیروز جمعه بود و بابایی جون جونمم خونه بود و من مثل همیشه صبح وقتی پا شدم و دیدم بابایی خونه ست کلی ذوق کردم... بعد از خوردن ناهارم با مامی و بابایی جونم رفتیم بیرون تا من از دیدن طبیعت کیف کنم، همون اولش تو ماشین خوابم برد و نتونستم کلی از جاهای قشنگ رو که تا حالا ندیده بودم ببینم... مثلا یه غار هست به اسم غار انوشیروان که بابایی میگفتش که قدیمیا میگن مادر پادشاه ایران زمین بچه شو که همون انوشیروان باشه رو تو این غار بدنیا آورده، نیست که من خواب بودم مامی جونم نتونست عکس بگیره، همش میگفت که ایشالله یه روز از صبح میایم تا آتریسایی هم ببینه و مامی هم کلی عکس و فیلم ازش بگیره... جلوتر ...
18 بهمن 1393

اولین کوله پشتی کیتی من... و اولین جایزه ی من بعد از یه روز خوب...

امروز مامی و خاله سمانه تصمیم گرفتن که من و یاسمین جون رو به مهد ببرن تا کلی بازی کنیم و کیف کنیم... امروز واسه اولین بار کوله پشتی کیتی م رو که دایی امیرحسین جووووونم واسم هدیه آورده بود رو انداختم پشتم و وای که چقدر مامی جونم واسم ذوق کرد... نزدیک های ساعت 10 بود که خاله سمانه با مامی تماس گرفت و گفتش که آتریسایی حاضره و مامی جونم گفت که الان بیدارش میکنم و حاضر میشه؛ اینجوری شد که مامی جونم اومد و بهم گفت که خوشگل مامانی میخواد بره مهد با نی نی های ناز بازی کنه، منم فوری پا شدم و گفتم بریم... بریم... اول صبحونه م رو خوردم و بعد لباسهام رو تن کردم و آماده شدم که مامی کوله پشتی خوشگلم رو آورد و دادبه دستم و من ...
7 بهمن 1393

با ببعی قهرم... و شعر های جدیدی که یاد گرفتم...

مامی جونم همین الان اومد تا منو بیدار کنه یهویی خنده ش گرفت و گفت خوشگل مامی چرا برعکسی خوابیدی، چرا ببعی رو پرت کردی اونوری، خودت این وری، مگه با هم قهرین؟!؟ کلی عکس و فیلم از این مدلی خوابیدنم گرفت و کلی هم خندید و ماچم کرد... عمو یاقوت عزیز دوستت دارم   جدیدترین شعر من چند روزی میشه که وقتی بابایی از سر کار میادش خونه منو بغل میکنه و می بردم بالا و میگه... اون بالا چیه؟؟؟                 منم میگم: آغه ... یا میگم: قار قار... بابایی: چی میخوره؟؟؟                منم میگم: آل... ( ...
7 بهمن 1393

21 ماهگـــــــــــی من... و رفتن به مهدکودک با مامی جونم

                                 هــــــــــــورا هــــــــــــورا ماهـــــــه شدم   امروز 4 بهمن ماه من بیست و یک ماهه شدم و خیلی خوشحالم که هر روز دارم بزرگتر میشم و چیزهای زیادی یاد میگیرم و ... امروز خیلی به من خوش گذشت، چند وقتی بود که مامی جونم دلش میخواست اگه بشه منو به مهد ببره تا با بچه ها بازی کنم و کیف کنم، چند روز پیشا منو به مهدی که نزدیک خونه مون بود برد ولی از اونجا خوشش نیمد واسه همینم با یکی از همکارهای قدیمیش تماس گرفت که الان شده بود مسئول مهدکودک های شهرستان، (خاله سمیرا که با مامی دوست...
4 بهمن 1393

اولین قولی که به مامی دادم ... و بازی جدیدم

چند روزی میشه که به مامی جونم اولین قول زندگیم رو دادم... این جوری... اول  مامی میگه: یه دخمل خوب وقتی جیش داره، میگه؟؟؟ منم میگم: جییییییییییییش!!! مامی: اگه یه وقت یادش بره و واااااای شورتش و خیس کنه؛ دخمل... من: بدیه... مامی: اون وقت مامان باهاش... من: قهره... مامی:ولی آتریسایی دخمله؛... من: ماهیه... مامی:هر وقت جیش داشته باشه؛ میگه؟ من: جییییییییییییییییییییییییش  بعدش هم انگشت اشاره ی مامی رو با دست کوچولوم میگیرم و میگم: قول... قول... دیروز صبحی هم وقتی با مامان جونم و بابا جونم تلفنی حرف میزدم همه رو واسه باباجونم گفت...
1 بهمن 1393
1