پرنسس اردیبهشتی ما

ما از سفر برگشتیم

اول از همه باید بگم که دلمون واسه همه ی دوستای وبم تنگ شده و ممنونم از اینکه این چند روزی که نبودیم هم؛ من و یادتون بود و واسم کامنت های خوشگل گذاشتین دوستون دارم بوووس پریشب ساعت 12/30 دقیقه بود که رسیدیم خونه و من توی تخت خودم خوابیدم، مسافرت خیلی خوبی بود همه جوره خوش گذشت، میسی بابایی  میسی دایی جون جون مهربونم  میسی مامان جونم  میسی عمه سیما جونم   خاطرات این چند روز وقتی رسیدیم به ایستگاه راه آهن؛ عمه سیما، عمه ی مهربون مامی جونم منتطر ما بود ؛ وقتی من رو دید بغلم کرد و کلی ذوق کرد و ماچ مالیم کرد  وقتی رفتیم سوار ماشین بشیم خاطره جونم اونجا ...
18 آبان 1393

اولین مسافرت من به تهران

ما امروز داریم میریم تهران، بریم خونه دایی امیرحسین جونم مامان جونمم از جنوب اومده تا هم و ببینیم... دلم واسشون خیلی تنگ شده این، اولین مسافرت من به تهران هست و اولین باری هم هست که میخوام سوار قطار شم آخه مامی و بابایی جونم تصمیم گرفتن که با قطار بریم، آخه بابایی میگه نی نی های همسن من وقتی سوار هواپیما میشن گوش هاشون خیلی درد میکنه و اذیت میشه واسه همینم این تصمیم رو گرفتن، مامان جونمم که هم ما دلمون واسش تنگ شده و هم اون خیلی دلتنگی ما رو میکنه دیروز رسید تا اگه خدا بخواد بعد از 8 ماه دوباره هم و ببینیم جدیدترین کلماتی که یاد گرفتم جدیدترین عضوی که شناختم، انگشت هستش ...
11 آبان 1393

18 ماهگی مــــــــــن و تولد بابایی جون جونم

                                          ماهـــــــــــــــــــه شدم   امروز 18 ماهه شدم، یعنی یک سال و نیمه شدم؛ مامی و بابایی جونم خیلی استرس دارن آخه فردا ( دوشنبه ) باید من رو واسه واکسن 18 ماهگی به بهداشت ببرن تا هم واکسن بزنم و هم چکاپ بشم، همه میگن این واکسن سخت ترین واکسن ما نی نی هاست واسه همینم مامی و بابایی خیلی استرس دارن و این چند مدت همش مواظب بودن که یه وقت من مریض نشم یا سرما نخورم تا به موقع واکسنم رو بزنم و راحت شیم هرسه تایی مون... جدیدترین کل...
4 آبان 1393