پرنسس اردیبهشتی ما

تقویم ســــال 95 مــــــن...

همیشه این روزها ما آماده ی یه سفر خوب بودیم امسال واسه نی نی کوچولو نمی تونیم بریم و همینجا باید بمونیم از دوستای گلم میخوام که واسه مامی و نی نی کوچولو دعا کنن مثل هر سال مامی جونم، امسال هم تقویم واسم سفارش داده دو ماه پیش یه روز رفتیم آتلیه و این عکس خوشگل رو گرفتم و مامی جونم داد به عمو تا تقویم 95 ام رو آماده کنه مثل هر سال عمو دیر اقدام میکنه و تقویم من میرسه به روزهای آخر سال دیروز با مامی جونم رفتیم و کلی نشستیم تا نوبت ما شد و عمو طرح تقویمم رو آماده کرد و من و مامی هم گفتیم خوبه، همین بره واسه چاپ مرسی عمو خوشگل شده عمویی قول داده که امروز تا آخر وقت چاپ کنه و تحوی...
27 اسفند 1394

تولد نرگس جونمه... چه خوش میگذره

دیروز تولد نرگس جون بود؛ از روز قبل که مامانی نرگس کارت دعوت رو به من داده بود همش منتظر بودم که کی باید بریم تولد به مامی جونم میگفتم: خوش میگذره این روزها این جمله رو خیلی به کار میبرم؛ خیلی هم شیرین میگم بالاخره دیروز بعدازظهر شد و رفتیم تولد، واااای که اولش چقدر خجالت کشیدم من کوچولوترین نی نی بودم مامی جونم با خودش میگفت: فدای اون لپ هات بشم که قرمز شدن نیم ساعتی گذشت و همه چی واسم عادی شد کلی نی نای کردم و البته، شیطوووونی این هم عکس های قشنگ من آره؛ من خیلی مرتبم خب همه چی رو باید سرجاش گذاشت نرگس جون 7 ساله شه ...
22 اسفند 1394

آتیش بازی مــــــــــــن!!!

اول از همه ازهمه ی دوستای گلم و مامان های مهربووووووووون تشکر میکنم که به من سر میزنین مامی جونمم معذرت میخواد، کامنت ها رو جواب نداده؛ آخه یه کوچولو نی نی داره اذیتش میکنه؛ خیلی کم میادش نت یه بوووووووووووووس واسه همه کسایی که دوستشون دارم از مامی و بابایی قول گرفته بودم که یه روز تعطیل منو ببرن؛ آتیش بازی کنیم آخه دوست دارم اینجوری شد که جمعه ی پیش رفتیم بیرون و هوا هم که عااااااالی بود کلی آتیش بازی کردیم کلی خاطره ی خوب از اون روز قشنگ موند واسمون این عکس ها آخرین باری هست که عینک قشنگم رو دیدم آخه بعدش گم شده دارم آواز می خونم خب دیگه بر...
20 اسفند 1394

آخر هفته های مـــــن(2)

جمعه ی پیش همین که مامی جونم از من سوال کرد که امروز چند شنبه ست؟ فوری گفتم جمعه ست بعدش هم گفتم: امروز مه نیست مامی جونم؛ می تونیم بریم ملورین مامی و بابایی کلی خندیدن و گفتن نه عشقم؛ یعنی فکر نمی کنم فوری آماده شدم و اول از همه رفتم سراغ کاکتوس هام؛ چند روز پیش دو تا کاکتوس به سلیقه ی خودم خریدم و هر 5 روز یه بار آب میدم، آخه عمو گفته صبح ها هر وقت می خوام برم بیرون میام و بهشون سلام میکنم و میگم: صبح بخیر کاکتوس ها آره من آماده ام خب بیاین دیگه سلام کاکتوس ها این هم چند تا ژست من با کلاه آفتابی مامی جونم ...
12 اسفند 1394

آخر هفته های مـــــن(1)

این دو هفته رو مامی جونم وقت نکرد بیاد نت، آخه کلی کار باید انجام می دادیم کارهای آزمایشگاه مامی جونم و بعدش هم درگیر عکس های آتلیه ای من و نی نی بودیم امروز هم رفتیم و چند تا از عکس ها رو که خوشگل شده بود انتخاب کردیم تا خاله واسمون بزنه رو شاسی تو این سری عکس هام عینک آفتابی رو که تازه خریدم، به چشم داشتم خاله که عکس میگرفت؛ گفتش که اشکال نداره بذار راحت باشه اون هفته ای مثل هر هفته از مامی و بابایی خواستم بریم ملورین؛ وسط های راه که رسیدیم، تو گردنه مه غلیظی بود و هیچی دیده نمیشد؛ واسه همین برگشتیم و نرفتیم بابایی جونمم گفتش آتریسا جونم جاهایی می برمت که تا حالا نرفتی؛ دو تا امامزاده بودش که من تا...
12 اسفند 1394
1