پرنسس اردیبهشتی ما

تعطیلات عید فطر امسال... (94)

چند روز گذشته ولی به همه دوستان و عزیزانم عید فطر رو تبریک میگم واسه عید فطر امسال سه روز پشت سر هم تعطیل بود، مامی خیلی دلش میخواست که دایی امیرحسین می اومد که وقتی تلفنی با هم صحبت کردن، دایی جونم گفتش که خیلی کار داره؛ احتمالا از تهران بیرون نره دایی وحید هم که قرار بود بیاد مشهد و به ما هم سر بزنه؛ روز جمعه بود که با مامی تلفنی صحبت کرد و گفتش که کنسل شده هواشناسی هم که اعلام کرده بود شمال، هوا بارونیه و سرد میشه واسه همین شنبه حوالی ساعت 12 بود که مامی یهویی گفت بریم مشهد این جوری شد که اومدیم مشهد و ساعت 4 رسیدیم... یه کوچولو استراحت کردیم و بعد رفتیم الماس شرق تا من برم سرزمین عجای...
30 تير 1394

نی نی کوچولو دوست دارم... خیلــــــــی

نی نی ها رو دوست دارم؛ اسم این نی نی کوچولوی خوشگلم رو از دیشب گذاشتم، بچه... وقتی اومدیم خونه به بابایی گفتم: این بچه ست... منم مامانش بابایی هم اینجوری شد بعدش مامی هم اینجوری شد من با نی نی می خوابم با نی نی غذا می خورم با نی نی پارک میرم و جدیدا هم با نی نی دوچرخه سواری میکنم مثل الان( واسه همین الانه) که با هم خوابیدیم همه ی عروسک ها یی که دوست دارم؛ اون ور تختم میذارم نی نی هام هم این ورم باید بخوابن هر وقت، هر جایی باشیم اگه یه نی نی ببینم که از خودم کوچیکتره؛ فوری میرم کنارش و به مامی نشونش میدم و از مامی اجازه میگیرم که میشه با نی نی بازی کنم و مامی هم که حتما میگه:...
24 تير 1394

مهندس شدم...

دیروز با مامی جونم رفته بودم بیرون؛ وقتی برگشتیم، رفتم و از روی کابینت چراغ قوه رو که خیلی دوستش دارم، برداشتم و داشتم باهاش دوچرخه م رو وارسی میکردم که مامی جونم از اتاق اومد و دید که من چیکار میکنم؛ فوری چند تا عکس و فیلم از من شکار کرد الان هم من مامـــــــــــی رو دیدم واسه این مدل مهندسی من  مامی کلی فدام شد ...
22 تير 1394

اولین روز دوچرخه سواری مــــــن

... امروز با مامی جونم و بابایی جونم رفتیم خرید؛ رفتیم خرید یه دوچرخه ی خوشگل واسه من من که همین که مغازه ها رو دیدم که دوچرخه های خوشگل و رنگ و وارنگ دارن کلی ذوق کردم و همش میگفتم: بخرم... بخرم... اومدیم مغازه ی عمویی که چند رنگ خوشگل داشت؛ بابایی و مامی هم از من خواستن تا بین سه تا دوچرخه یکی رو انتخاب کنم یکیش صورتی بود یکی دیگه زرد بود اما این یکی فرمز بود و از همه مهمتر انگری بردز داشت منم فوری گفتم این یکی رو میخوام بابا جونم خب اومدیم خونه و منم فوری از مامی خواستم که بشینم و دوچرخه سواری کنم و کیف کنم مامی جونم اصلا باورش نمیشد؛ همش میگفت: ماشالله... ماشالله... و خدا رو شکر میکرد ...
19 تير 1394

آخرین شب قدر...

دیشب آخرین شب قدر ماه رمضان امسال بود و مامی جونم هم کلی دعا داشت و راز و نیاز با خدا دیروز از تلویزیون شبکه ی پویا یه برنامه دیدم که داشتن قرآن می خوندن... منم فوری رفتم و قرآن خودم رو که بالای کمدم بود، آوردم و باز کردم و مثلا داشتم میخوندم مامی گفت که مراقب باش عشقم؛ قرآن خیلی عزیزه؛ خوب باید مراقب باشی ... و من هم کلی ماچ کردم و بعد دادم به مامی جونم مامی همش میگفت: آخه عشق من شما هم می دونی امشب یکی از شب هایی که قرآن عزیز نازل شده دعا میکنم همه ی عزیزانم هر آرزویی دارن برآورده شه تشکر از عمو یاقوت عزیزم ...
19 تير 1394

حمام رفتن امروز مــــــــن...

سورپرایز 26 ماهگی من از عمو یاقوت جونم میســــــــــی عمویی امروز صبح که از خواب پا شدم، بعد از خوردن صبحانه، مامی جونم گفت که؛ دوست داری بری حمام عشقم منم که عاشق حمام و آب تنی و آب بازی، فوری لباس هام رو درآوردم و رفتم حمام خیلی خوش گذشت، نی نی کوچولومم بردم و شستم، آخر سر هم یه صلوات فرستادم و گفتم خدایا شکرت خدایا دوستت دارم بعد از مامی خواستم حوله م رو تنم کنه و بریم بیرون، همین که حوله م رو پوشیدم، پشت سرهم میگفتم: عافیت، آتریسا گلی... عافیت... خنده های شیرین من شیطونی های من دالـــــــــــــــــی مامـــــی ...
9 تير 1394

.: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه و 2 روز سن دارد :.

.: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه و 2 روز سن دارد :. روزشمارم، امروز همش عدد 2 رو نشون میده منم که عاشق عدد 2 ام اگه جایی روببینم که عدد نوشته باشه، فوری نشون میدم و میگم: عدد... عدد اگه عدد 2 هم داشته باشه که دیگه داد میزنم و ذوق میکنم و میگم: عدد 2... عدد 2 امروز مامی همش صدام میزنه و میگه: 2 سال و 2 ماه و 2 روزه این روزها، عاشق توپ بازی ام، بعضی وقتها میگم، فوتبال و بعضی وقت ها میگم: والیبال مثلا از دیشب که همش میگم، والیبال بازی کنیم از امروز هم یاد گرفتم و هی به مامی گل میزنم و می پرم بالا و میام پایین و میگم: هـــــــــورا هـــــــــورا کلمات انگلیسی که تا ام...
6 تير 1394

بیست و شش ماهــــــــــــه شدم... امروز واسه اولین بار وضو گرفتم...

.: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه سن دارد :.                                              ماهــــــــــــــــــــــه شدم امروز دو ماه از اینکه دو ساله شدم میگذره و من هر روز دارم چیزهای زیادی رو یاد میگیرم  البته هر روز هم شیطون تر از دیروز میشم تقریبا همه ی وقت مامی رو گرفتم امروز وقتی مامی جونم واسه نماز ظهر داشت وضو میگرفت؛ منم به مامی گفتم: آتریسا هم وضو بگیره بعد الله کنه   اینجوری شد که با کلی ذوق با کمک مامی وضو گرفتم و بعد هم چادرم رو سرم ک...
4 تير 1394
1