پرنسس اردیبهشتی ما

من و مامـــــــی و یه روز قشنگ

امروز پنج شنبه ست و صبح که از خواب بیدار شدم، صبحونه خوردم و بعد به مامی جونم گفتم: منو می بری پارک مامی هم گفتش آره عشقم اینجوری شد که رفتیم و کلی خوش گذشت مامی هم کلی عکس و فیلم از من گرفت البته قبلش اجازه گرفت و منم گفتم که اجازه داری مامی جونم چند روزی هست که یاد گرفتم و میگم: ددی .... یا مامی... I Love You بعدش هم میگم: یعنی دوستت دارم عشقم عکس های شیطونی های قشنگ امروز من مامی جونم عاشق این خنده ی ناز منه دالی بازی من با مامی کفش هامم واکس بزنم یه خنده واسه مامی ...
14 آبان 1394

عکس های پارک امروز

خب اومدیم پارک و کلی عکس هم اینجا گرفتم به مامی میگم: برم با یه نی نی خوب دوست شم ژست های قشنگ من اینم نی نی خوبه که باهاش دوست شدم سرسره بازی با شیطونی شیرین من می خوام یه دسته گل واسه بابایی درست کنم اینم دسته گل قشنگم مامان جونم؛ لباسم خیلی نازه؛ مررررررررررسی ...
14 آبان 1394

دیشب... چه کاری کردم!!!!!!!!!!!!

چند وقتی هست که هر وقت با مامی و بابایی میایم خونه، به مامی و بابایی جونم میگم: شما همین پایین بمونین تاکید میکنم؛ بالا نیاین یه وقت ها!!!!!!!!!!! خب من همه پله ها رو میرم بالا و وقتی به آخرین پله رسیدم، میگم: حالا میتونین بیاین بعد میرم و در رو می بندم و منتظر می مونم تا بابایی و مامی در بزنن؛ منم میگم: کیه؟ مثلا بابایی میگه: منم میگم: بفرمایین... سلام... خوش اومدین به مامی میگم: شما نه؛ یکی یکی بعد مامی هم در میزنه و باز همین حرف ها رد و بدل میشه ولی دیشب یه اتفاقی افتاد؛ مامی جونم یادش رفته بود کلید رو از پشت در درآره منم همین که رفتم بالا در رو بستم و کلید رو هم چرخوندم، در قفل شد واااا...
12 آبان 1394

یه جمعه ی پاییزی قشنگ

دیروز جمعه بود و وقتی از خواب پا شدم؛ همین که دیدم بابایی خونه ست؛ گفتم: امروز جمعه ست بابایی تعطیلی امروز؟؟؟ شما خونه ای بابایی جونم گفتش آره عشقم جدیدا روزها رو از مامی می پرسم؛ که امروز چند شنبه ست؟؟؟ فقط بلدم که جمعه ها روز تعطیلیه داشتم صبحونه می خوردم که گفتم خب بریم بیرون دیگه اینجوری شد که رفتیم یه چرخی بزنیم و طبیعت قشنگ پاییزی اطراف رو ببینیم دیشب یه کتاب جدید خریدم که یه عکسی داشت شبیه این اسباب بازی من؛ منم از بابایی خواستم که اسباب بازی خوشگلم رو که واسه اون موقع هاست که کوچولو بودم؛ از بالای کمد بیاره پایین و بده به من از دیشب هم همش تو دستم میگیرم و همه جا با خودم می ب...
9 آبان 1394

تولد بابایی جــــــوووووووووووونم .... مبارک

بابایی  عشق مــــــــــــــــــــــــــن ا مروز صبح با مامی رفتیم بیرون تا یه کیک به سلیقه ی من واسه تولد بابایی جونم انتخاب کنیم منم همین که باب اسفنجی رو دیدم؛ گفتم همین خـــــــوبه مامی یه ریسه ی هپی باب اسفنجی هم خریدیم و چند تا بادکنک آبی و زرد هم خریدیم و اومدیم خونه همون موقع مامان جونم تماس گرفت و تولد بابایی رو تبریک گفت، منم همش میگفتم نه مامان جون تولد منه مامی یه کوچولو باید خونه رو مرتب میکرد و بعد ریسه ی هپی رو میزد خب اول زدیم به پرده و بعد که بابایی اومدش گفتش که اینجوری که عکس ها سیاه میشه ، واسه همین سریع مبل ها رو جابجا کرد و مامی جونمم ریسه رو به دیوار زد و خیلی بهتر شد ...
5 آبان 1394

دو سال و نیمـــــــــــــه شدم

دو سال و نیمـــــــــه شدم ماهـــــــــه شدم خیلی خوشحالم آخه دارم بزرگ میشم، تا یه روز برم مدرسه فردا تولد بابایی جونمه، واسه همین با تولد بابایی گلم یه جشن کوچولو میگیریم بابایی جـــــونم میشه 31 ساله منم میشم 30 ماهــــــه بابایی دوستت دارم جدیدترین کارهایی که یاد گرفتم: یاد گرفتم عدد ها رو از 1 تا 12 به انگلیسی هم بخونم عدد های فارسی رو که خیلی وقت بود بلد بودم چند روزی هست که عدد ها رو به انگلیسی هم میشناسم و هر جا ببینم میگم این عدد چنده... یکی از کارهایی که انجام میدم و خیلی هم خوب نیست،؛؛ وقتی می خوایم سوار ماشین بشیم سوییچ باید دست من باشه، در رو من باز م...
4 آبان 1394

چند تا عکس یهویی......... همین الان

امروز از خواب که بیدار شدم، مامی با مامان جونم صحبت میکرد؛ منم فوری گوشی رو گرفتم و گفتم منم میخوام حرف بزنم سلام کردم و صبح بخیر گفتم و بعدش هم تعریف کردم که دیروز رفتیم بیرون سینه زدم و این ها... مامان جونمم کلی فدام شد و گفت الهی من دور دست های کوچولوت بگردم بعد از خداحافظی با مامان جونم، مامی اومد تا عکس های منو بذاره، صبحونه م رو خوردم و داشتم واسه خودم بازی میکردم یهویی مامی دید کلاه های بابایی رو گذاشتم رو سرم و دارم بازی میکنم این جوری شد که این عکس های من گرفته شد کلاه بابایی بهم میاد این هم یه کلاه دیگه خب آتیش م دیگه ...
3 آبان 1394

این روزهای عزیز و شیطونی های شیرین من

                        باز هم مررررررسی از همه ی دوستای گلم دوستون داریم پارسال این روزها تهران بودیم، مامان جونم بود، دایی امیر حسیــــن جونم بودش و خیلی خوش گذشت مامی به چند دلیل کوچولو نباید مسافرت میکرد، واسه همین نشد که امسال هم تکرار بشه و از دیدن هم لذت ببریم مامی جونم اون روزی با دایی گلم صحبت کرد و گفتش که شما بیا این ورا؛ چون دایی جونم خیلی کار داشت نمی تونست بیاد دلمون هم خیلی واسه هم تنگ شده، خیلـــــــــــــــــی این جوری بود که این روزها تنها بودیم و هرشب با مامی و بابایی جونم میرفتیم دیدن دسته های عزاداری، منم یاد گرفتم و سینه ...
3 آبان 1394
1