پرنسس اردیبهشتی ما

3 سال و 8 ماهگی من

بعضی وقتها، از خواب که پا میشم به مامی جونم میگم: خب چرا من بزرگ نمیشم... هروز از روز قبل نباید بزرگتر بشم آخه کی میشه برم دانشگاه که دکتر شم مامی جونمم مثل همیشه میگه: آره عشق من شما هر روز بزرگتر میشی ولی یهویی که نمیشه... آروم آروم... اول میری مهد بعد پیش دبستانی و بعد هم مدرسه و بعد ایشالله دانشگاه از دایی امیرحسین جونم خواستم که لباس دکتری کوچولو واسم پیدا کنه وسایل دکتری واقعیشم به من بده دایی جونمم گفته بیا تهران با هم میریم میخریم بعضی وقتها بابایی رو می برم اتاق عمل و جراحیش میکنم جمعه ی دو هفته پیش دندونی آروین جون بود؛ خیلی خوش گذشت عمه افسانه کلی تدارک دیده بود ...
10 دی 1395

یلدای زیبای 95

دیشب ؛ شب یلدا بود و خیلی خوش گذشت اول از صبح بگم؛ تو مهد جشن یلدا داشتیم، کلی کیف کردیم از خواب پا شدم و آماده شدم برم جشن آش دادن واسه صبحونه؛ کیک و هندونه هم خوردیم وقتی مامانی اومد دنبالم، فوری اومدم بغل و گفتم خیلی خوش گذشت جایزه م و هم نشون دادم و کلی ذوق کردم بعد هم از مامان خواستم تاب بازی کنم، قبل از رفتن بعد از ظهر هم آماده شدیم و رفتیم خونه مامان جون اینا شب یلدای خوبی با هم داشتیم من و بچه ها که فقط شیطونی کردیم من و پدرام جون و آرتین جون پسر عمه های گلم کیک خوشگل و خوشمزه هنر عمه اعظم جونم بود ...
1 دی 1395
1