پرنسس اردیبهشتی ما

من و کلاس نقاشی؛؛؛ هدیه ی روز دختر

5شنبه ای که گذشت روز دختر بود روزم مبارک مامی جونم به مناسبت این روز منو به کلاس نقاشی برد؛ کلی استرس داشت که نکنه من نمونم، یا اینکه گریه کنم ولی خب نه؛ خوب بود از خانم مربی مهربونمم خوشم اومد؛ همش میگفتم چه خانم مربی خوبی پیدا کردم هااااااااااا مامی با آرسامی بالا منتظر من موندن و من بدون هیچ غر زدنی پایین ؛ سر کلاسم بودم و وقتی تمام شد اومدم و به مامی گفتم بریم تا امروز سه جلسه رفتم؛ قرار شده که هفته ای دو بار برم دیروز جلسه ی سوم من بود حاضر شدم دارم میرم خیلی دوست دارم نقاشی کنم؛ ولی حتما باید یکی با من باشه تا هنرم و نشون بدم مثل امروز؛ مامی جونم با من کلی ب...
20 مرداد 1395

3 سال و 3 ماه و 3 روزه شدم

ا مروز؛ پنج شنبه،7مرداد ماه 95 .: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 3 روز سن دارد :. امروز از صبح که از خواب پا شدم، مامی جونم بهم میگه: 3 سال و 3 ماه و 3 روزه ی من خوبی ... صبح بخیر و ...  خلاصه همش اینجوری باهام حرف میزنه؛ منم کلی ذوق میکنم و یه لبخند خوشگل به مامی میزنم از مامی جونم خواستم منو ببره پایین تا ماشین بازی کنم مامی جونمم مثل همیشه به من نه نمیگه که با داداشی رفتیم پایین؛ آرسام جون خوابش می اومد؛ مامی گذاشتش تو کریر تا بخوابه موقع رانندگی میام کنار کریر آرسام و میگم: تو جون منی... تو جیگر منی بزرگتر بشی میذارمت کنار خودم؛ تا کیف کنی از م...
7 مرداد 1395

عکس های آتلیه ای من

روزی که مامی جونم میخواست بره بیمارستان تا آرسام جونمو به دنیا بیاره؛ از آتلیه زنگ زدن که آلبوم آتریسایی رسیده وااای چقدر ما خوشحال شدیم؛ بدو بدو رفتیم و آلبوم ژورنال رو از خاله گرفتیم و اومدیم خونه خیلی ناز شده بود؛ یه آلبوم کوچولو هم واسه اشانتیون بهمون دادن؛ کوچیکه رو من برداشتم واسه خودم روز چهارشنبه واسه اولین بار آرسامی رو بردیم آتلیه تا خاله ازش عکس بگیره؛ البته منم واسه آلبوم 7 سالگیم گرفتم اونجا بود که مامی از خاله خواست که عکس ها رو روی فلش بریزه تا بتونه تو وبم بذاره این هم عکس های آلبوم من از 3 ماهگی تا 3 سالگی ...
2 مرداد 1395
1