پرنسس اردیبهشتی ما

یه نقاشی خوشگل کشیدم

اون روزی مامانی داشت آرسام کوچولو رو شیر میداد تا بخوابه، بابایی هم خونه نبود منم حوصله م سر رفته بود و نمی دونستم چیکار کنم؛ یهویی رفتم سراغ میز نقاشیم  بعد این نقاشی رو کشیدم اومدم و به مامانی جونم نشون دادم؛ کلی تشویق شدم و مامانی واسم ذوق کرد مامانی جونم از اینکه خودم تنهایی بدون مامان کشیده بودم ذوق زده شده بود؛ اونقدر ذوق زده شد که عکس نقاشیم و گذاشت واسه پروفایلش بابایی هم با دیدن نقاشیم کلی واسم ذوق کرد و لوسم کرد عمه اعظم جونمم وقتی دید کلی واسم ذوق کرد و لوسم کرد مامان جون بابا جونمم کلی لوسم کردن مامانی فوری فرستاد واسه نقاشی نقاشی؛ هنوز که اس ام اس ش نیمده ببینیم کی پخش ...
22 آبان 1395

تولد بابایی من

بابایی جونم تولدت مبارک دوستت دارم  علی بعضی وقتها بابایی رو علی هم صدا می زنم، خب چیه مگه؟؟؟!!! دیشب همش منتظر بودم بیایم خونه و جشن مون شروع بشه؛ میگفتم کی مهمونا میان؟ مامی جونم گفتش که عزیزم تولد بابایی رو خودمون میگیریم؛ تولد شما عشق های کوچولو رو جشن بزرگ میگیریم منم قبول کردم و گفتم پس حالا کی نی نای میکنیم بابایی واسم آهنگ گذاشت و یه کوچولو نی نای کردم این هم عکس های من مامانی می خواست زبونم و بخوره بابایی جونم باز هم میگم: ...
6 آبان 1395

سه سال و نیمه شدم

دارم بزرگ میشم آره سه سال و نیمه شدم خیلی خوشحالم مامان جونم کلی لباس خوشگل واسم بافته، فرستاده مرررررسی مامان جونم مامی میگه: کجا رو نگاه میکنی عشق قشنگم ...
4 آبان 1395
1