پرنسس اردیبهشتی ما

1

4 ساله شدم

.: آتریسا جووون؛؛؛ ، 4 سالگیت مبارک :. چهار ساله شدم خیلی خوشحالم؛ امروز مامانی میگه روز شماست؛ هر چی بگی من میگم: چشم از دیروز همه تولدم رو تبریک گفتن؛ دایی جونم اینا؛ عمه هام؛ خاله هام از همه تشکر میکنم منم در جواب همه گفتم: سپاس امروز صبح هم مامان جونم زنگ زد که تولدم رو تبریک بگه ولی من فوری گفتم باباجونم کجاست؟ مامان جون گفت خب اول با من صحبت کن؛ منم گفتم: خب نه اول گوشی رو بدین به باباجون کارش دارم بابا جونم اومد و منم فوری گفتم: باباجون تولدت مبارک آره امروز تولد هر دو تایی ماست تم تولدم رو مامی جونم با سلیقه ی خودم مینی موس زده  خیلی ناز شده الان قراره ریسه ها رو...
4 ارديبهشت 1396

نهمین سالگرد ازدواج مامی و بابایی

پنج شنبه ی پیش نهمین سالگرد ازدواج مامی و بابایی بود و چهارمین سالی که منم بودم و اولین سالی که داداشی هم بود خیلی خوش گذشت جای همه عزیزان خاااالی مامی جونم کلی درگیر بود آخه می خواست کیک رو واسه اولین بار خودش درست کنه؛ منم کمکش کردم به نظر من که خوشگل شد همش به مامان میگفتم: عالی شده تم سفید و قرمز رو مامان جونم انتخاب کرده بود منم رفتم و لباس قرمز پوشیدم مثل همیشه شمع رو هم من خاموش کردم فردا هم تولد منه؛ تولدم مبارک فقط منتظر رسیدن کادوی دایی امیرحسین جونمم مامی گفته فردا میرسه مرسی دایی ...
3 ارديبهشت 1396

اولین پست سال 1396

من اوووووومدم با کلی تاخیر؛ البته با کلی خبرهای خووووووووب عید امسال رفتیم بهبهان؛ پیش مامان جون و بابا جونم اینا، خوش گذشت با قطار رفتیم؛ مامانی و بابایی خیلی اذیت شدن ولی من و داداشی و البته من با همه ی شیطونی هام بهم خوش گذشت آتیــــــــــــــــش ام دیگه رسیدیم اهواز، دایی وحید جونم اومد دنبالمون؛ رفتیم خونه شون من که دلم خیلی تنگ شده بود واااای این کوچولو موچولو رو مامانی دید، واسه دایی بود؛ منم خوشم اومد و داشتم بازی میکردم که مامانی کلی عکس ازمون گرفت بعد از ظهر راه افتادیم رفتیم بهبهان؛ پیش مامان جون و بابا جونم اینا که دلم خیلی تنگ شده بود واسشون ...
27 فروردين 1396

آخرین روزهای زمستان 95

امروز جمعه 20ام اسفندماهه و دیگه زمستون داره تمام میشه کم کم بهار میاد، عید نوروز هم داره میاد هفته ی دیگه مثل امروز باید بریم قطار سواری کنیم آخه می خوایم بریم بهمان( به زبون خودم )، خونه مامان جون و بابا جونم اینا دومین مسافرت من با قطاره ولی اولین مسافرت داداشی با قطاره جمعه ی پیش هم جشن دندونی داداشی جونم، آرسام جونم بود، خیلی خوش گذشت چند تا عکس از جشن دندونی آرسام جونم مامانی کلی تدارک دیده بود مامی جونم واسه منم کلاه و تاج با عکس خودم سفارش داد مرسی مامانی این عینک ها رو مامی جونم واسه گیفت به ما بچه ها داد واااای چقدر چیزهای خوشمزه ...
20 اسفند 1395

Happy Valentine

مبارکه دیشب یه جشن کوچولو گرفتیم یه کادوی خوشگل هم از بابایی گرفتم یه گوشی خوشگل؛ کلی آهنگ داره و از همه مهمتر این که من هر چی بهش میگم؛ تکرار میکنه خییییییلی خوشم میاد از گوشی جدیدم مرررررســــــــــی بابایی عکس های دیشب من مرررررسی مامی جونم ...
26 بهمن 1395

شیرین زبووووونی های من

آتریسا جونم دیگه؛ شیرین زبون و عسلی کلی شعر بلدم؛ 20 تایی میشه؛ پاییز _ آتش نشان _ پرچم _ شیر _ شب یلدا _ کتاب_ میکروب ها _ سلام _ چهار فصل _ 10 بیست 30 چهل _ بهشت دنیا _ قطار _ عنکبوت _ ای ایران _ ما گلهای خندانیم _ آهویی دارم خوشگله _ اتل متل _ آقا پلیسه _ یه توپ دارم قلقلیه و جدیدترین شعرهام: بچه ها من دخترم در خوش زبانی نوبرم در خانه داری ماهرم شریک کار مادرم چهره ی شاد من ببین شیرین به مثل شکرم و من پسرم که واسه داداشی گلم؛ آرسام جونم می خونم من که از گل بهترم پسرم من پسرم حرف های مادرم، نرود از نظرم در دبستان همه را محترم می شمرم از خوش اخلاقی من هست راضی پد...
12 بهمن 1395

3 سال و 8 ماهگی من

بعضی وقتها، از خواب که پا میشم به مامی جونم میگم: خب چرا من بزرگ نمیشم... هروز از روز قبل نباید بزرگتر بشم آخه کی میشه برم دانشگاه که دکتر شم مامی جونمم مثل همیشه میگه: آره عشق من شما هر روز بزرگتر میشی ولی یهویی که نمیشه... آروم آروم... اول میری مهد بعد پیش دبستانی و بعد هم مدرسه و بعد ایشالله دانشگاه از دایی امیرحسین جونم خواستم که لباس دکتری کوچولو واسم پیدا کنه وسایل دکتری واقعیشم به من بده دایی جونمم گفته بیا تهران با هم میریم میخریم بعضی وقتها بابایی رو می برم اتاق عمل و جراحیش میکنم جمعه ی دو هفته پیش دندونی آروین جون بود؛ خیلی خوش گذشت عمه افسانه کلی تدارک دیده بود ...
10 دی 1395

یلدای زیبای 95

دیشب ؛ شب یلدا بود و خیلی خوش گذشت اول از صبح بگم؛ تو مهد جشن یلدا داشتیم، کلی کیف کردیم از خواب پا شدم و آماده شدم برم جشن آش دادن واسه صبحونه؛ کیک و هندونه هم خوردیم وقتی مامانی اومد دنبالم، فوری اومدم بغل و گفتم خیلی خوش گذشت جایزه م و هم نشون دادم و کلی ذوق کردم بعد هم از مامان خواستم تاب بازی کنم، قبل از رفتن بعد از ظهر هم آماده شدیم و رفتیم خونه مامان جون اینا شب یلدای خوبی با هم داشتیم من و بچه ها که فقط شیطونی کردیم من و پدرام جون و آرتین جون پسر عمه های گلم کیک خوشگل و خوشمزه هنر عمه اعظم جونم بود ...
1 دی 1395