پرنسس اردیبهشتی ما

1

این روزهای مـــــــن...

مثل همیشه من و مامی جونم از همه ی دوستای گلم معذرت میخوایم مامی خیلی وقت بود نیمده بود نت امروز 7 روز میشه که پسر عمه افسانه؛ آروین کوچولو بدنیا اومده خوش اومدی عزیزم چند باری رفتم به دیدنش؛ خیلی بانمکه؛ همش از مامی درباره ی نی نی ها سوال میکنم میگم منم اینقدر کوچولو بودم واسه همین مامی جونم چند روزی هست که همش فیلم های منو وقتی تازه بدنیا اومدم و خیلی کوچولو بودم واسم میذاره، ببینم اولش همش میگم: این کیه؟؟؟ باورم نمیشه منم اینقدر ی بودم خیلی منتظر اومدن نی نی کوچولوی خونه مون هستم؛ همش میگم: پس کی میاد؟!! این روزها مامی جونم همش درگیر کارهای نی نی کوچولو ست؛ آخه تا یه ما...
23 فروردين 1395

سیزده بدر 1395

وااای که چقدر هوا سرد بود دیروز سیزده بدر بود ولی هوا خیلی سرد بود و اصلا نمی شد بری بیرون واسه همینم، بعد از کلی دور زدن اومدیم تو حیاط خونه مون منم همش ادای بابایی رو درمی آوردم و جوجه درست میکردم داره خوش میگذره حرف دیروز من دارم آواز می خونم ...
14 فروردين 1395

آغاز سال 1395

دیروز صبح از خواب که پاشدم؛ مامی جونم گفتش که عید شده عزیزم پاشو... پاشو منم که خوابم می اومد یه کوچولو نق زدم و بعدش پاشدم با مامان جونم و بابا جونم و دایی گلمم، حرف زدم و عید رو تبریک گفتم خیلی شیرین و قشنگ آخرش هم گفتم: ایشالله 120 سال زنده باشین مامی میخواست قورتم بده از بابا جونم اینا خواستم که بیان خونه مون، ولی خب دوریم از هم؛ بابا جونم و مامان جونم اومدن تهران، خونه دایی مهربوووووووووووووونم مامی واسه نی نی کوچولوش نمی تونه بیاد مسافرت، وگرنه ما هم حتما اونجا بودیم و کلی خوش میگذشت دوستون داریم دلمون خیلی واستون تنگ شده مامی جونم کلی عکس و فیلم از من و سفره ی هفت سین ...
2 فروردين 1395

تقویم ســــال 95 مــــــن...

همیشه این روزها ما آماده ی یه سفر خوب بودیم امسال واسه نی نی کوچولو نمی تونیم بریم و همینجا باید بمونیم از دوستای گلم میخوام که واسه مامی و نی نی کوچولو دعا کنن مثل هر سال مامی جونم، امسال هم تقویم واسم سفارش داده دو ماه پیش یه روز رفتیم آتلیه و این عکس خوشگل رو گرفتم و مامی جونم داد به عمو تا تقویم 95 ام رو آماده کنه مثل هر سال عمو دیر اقدام میکنه و تقویم من میرسه به روزهای آخر سال دیروز با مامی جونم رفتیم و کلی نشستیم تا نوبت ما شد و عمو طرح تقویمم رو آماده کرد و من و مامی هم گفتیم خوبه، همین بره واسه چاپ مرسی عمو خوشگل شده عمویی قول داده که امروز تا آخر وقت چاپ کنه و تحوی...
27 اسفند 1394

تولد نرگس جونمه... چه خوش میگذره

دیروز تولد نرگس جون بود؛ از روز قبل که مامانی نرگس کارت دعوت رو به من داده بود همش منتظر بودم که کی باید بریم تولد به مامی جونم میگفتم: خوش میگذره این روزها این جمله رو خیلی به کار میبرم؛ خیلی هم شیرین میگم بالاخره دیروز بعدازظهر شد و رفتیم تولد، واااای که اولش چقدر خجالت کشیدم من کوچولوترین نی نی بودم مامی جونم با خودش میگفت: فدای اون لپ هات بشم که قرمز شدن نیم ساعتی گذشت و همه چی واسم عادی شد کلی نی نای کردم و البته، شیطوووونی این هم عکس های قشنگ من آره؛ من خیلی مرتبم خب همه چی رو باید سرجاش گذاشت نرگس جون 7 ساله شه ...
22 اسفند 1394

آتیش بازی مــــــــــــن!!!

اول از همه ازهمه ی دوستای گلم و مامان های مهربووووووووون تشکر میکنم که به من سر میزنین مامی جونمم معذرت میخواد، کامنت ها رو جواب نداده؛ آخه یه کوچولو نی نی داره اذیتش میکنه؛ خیلی کم میادش نت یه بوووووووووووووس واسه همه کسایی که دوستشون دارم از مامی و بابایی قول گرفته بودم که یه روز تعطیل منو ببرن؛ آتیش بازی کنیم آخه دوست دارم اینجوری شد که جمعه ی پیش رفتیم بیرون و هوا هم که عااااااالی بود کلی آتیش بازی کردیم کلی خاطره ی خوب از اون روز قشنگ موند واسمون این عکس ها آخرین باری هست که عینک قشنگم رو دیدم آخه بعدش گم شده دارم آواز می خونم خب دیگه بر...
20 اسفند 1394

آخر هفته های مـــــن(2)

جمعه ی پیش همین که مامی جونم از من سوال کرد که امروز چند شنبه ست؟ فوری گفتم جمعه ست بعدش هم گفتم: امروز مه نیست مامی جونم؛ می تونیم بریم ملورین مامی و بابایی کلی خندیدن و گفتن نه عشقم؛ یعنی فکر نمی کنم فوری آماده شدم و اول از همه رفتم سراغ کاکتوس هام؛ چند روز پیش دو تا کاکتوس به سلیقه ی خودم خریدم و هر 5 روز یه بار آب میدم، آخه عمو گفته صبح ها هر وقت می خوام برم بیرون میام و بهشون سلام میکنم و میگم: صبح بخیر کاکتوس ها آره من آماده ام خب بیاین دیگه سلام کاکتوس ها این هم چند تا ژست من با کلاه آفتابی مامی جونم ...
12 اسفند 1394

آخر هفته های مـــــن(1)

این دو هفته رو مامی جونم وقت نکرد بیاد نت، آخه کلی کار باید انجام می دادیم کارهای آزمایشگاه مامی جونم و بعدش هم درگیر عکس های آتلیه ای من و نی نی بودیم امروز هم رفتیم و چند تا از عکس ها رو که خوشگل شده بود انتخاب کردیم تا خاله واسمون بزنه رو شاسی تو این سری عکس هام عینک آفتابی رو که تازه خریدم، به چشم داشتم خاله که عکس میگرفت؛ گفتش که اشکال نداره بذار راحت باشه اون هفته ای مثل هر هفته از مامی و بابایی خواستم بریم ملورین؛ وسط های راه که رسیدیم، تو گردنه مه غلیظی بود و هیچی دیده نمیشد؛ واسه همین برگشتیم و نرفتیم بابایی جونمم گفتش آتریسا جونم جاهایی می برمت که تا حالا نرفتی؛ دو تا امامزاده بودش که من تا...
12 اسفند 1394

Happy Valentine

      امروز یه روزه قشنگه یه ماهی میشه که از مامی جونم قول گرفتم که روز ولنتاین واسم میکروفون بخره هر روز صبح که از خواب پا میشدم؛ این سوال رو میکردم؟ امروز روز عشقه؟؟؟ تا اینکه دیروز وقتی پرسیدم، مامی جونم گفتش که فردا ولنتاینه عشقم واااااای که من چقدر ذوق کردم؛ بالا پایین می پریدم و میگفتم: آخ جون... آخ جون... بعد از ظهری هم از مامی خواستم میکروفون عشق واسم بخره دیگه واااای وقتی رفتیم واسه خرید به همه میگفتم: ولنتاینه؛ من میخوام میکروفون عشق بخرم میدونین از کجا عاشق میکروفون شدم؛ آخر شب برنامه ی شب کوک رو بابایی میبینه منم که عاشق خوانندگی  دوست دارم مثل اونها ...
25 بهمن 1394

تعطیلات برفی بهمن ماه

دو روز، تعطیلی بهمن ماه، برف زیادی اومده بود روز قبل از تعطیلات بابایی جونم باید دکتر می رفت، واسه همینم باید می رفتیم بجنورد؛ شب قبل کلی برف اومده و گردنه ی توی راه خیلی قشنگ شده بود؛ مامی و بابایی گفتن واقعا حیفه عکس نگیریم؛ موندیم و کلی عکس و فیلم گرفتیم هوا هم خیلی خوب بود عکس های قشنگ من اخم هم بلدم؛ ببین خنده ی بعد از اخم مـــــــــــــن منتظرم بابایی گوله برف آماده کنه؛ پرتاب کنم سمت مامی جونم خب کلی هم پرتابی بازی کردیم و اومدیم خونه فرداش که میشد 22 بهمن از بابایی و مامانی ...
25 بهمن 1394