پرنسس اردیبهشتی ما

1

مرسی... دایی امیرحسین جــــونم

دیروز بعدازظهری وقتی از خواب پا شدم از مامی جونم خواستم که بیاد و در کمد رو باز کنه مامی گفتش که چی میخوای عشقم؟  میخواستم اون بسته ای که اون بالا بود و مامی جونم همش میگفت واسه دایی جونه، که یادش رفته با خودش ببره رو، ببینم خلاصه کلی نق زدم و وقتی دیدم فایده ای نداره، اومدم همه وسایلی رو که ریخته بودم جمع کردم و گفتم ببین تمیز کردم؛ فقط میخوام ببینم   بالاخره مامی رو راضی کردم، ولی دیدن که تنها نبود، بعدش خواستم کادوش بازشه و اینجوری شد که گفتم: وااااای مررررررررررررررسی دایی این مال منه کلی ذوق کردم و از مامی خواستم تا با من بازی کنه مامانی چند تا شرط کوچولو گذاشت و قرار شد چون...
21 بهمن 1394

رفتم شهربازی

جمعه ای که گذشت؛ مثل همیشه وقتی بیدار شدم اول بابایی رو بوسیدم سلام کردم و گفتم خوب خوابیدی بعد از شونه کردن موها و خوردن صبحانه؛ گفتم خب بریم بیرون دیگه مامی و بابایی هم آماده شدن و منم که همیشه از همه زودتر حاضر میشم رفتیم بیرون مامی جونم یه برنامه ی تبلیغاتی رو دید که نوشته شده بود؛ ملورین افتتاح شد یهویی گفتش واااااای چه خوووووب آتریسایی دوست داری بریم مرکز خرید... بعدش هم کلی بازی کنی منم که عاشق اینجور جاهام فوری گفتم: آرررررررررررررررررررره رفتیم و مثل همیشه اول از همه یه سبد چرخدار آوردم و از بابایی خواستم منو بذاره داخلش بعدش هم کلی خرید کردم رفتیم طبقه ی بالا و من شهربازی رو دیدم...
17 بهمن 1394

فصل بهار اومـــــــــده؟؟؟

پریروز بابایی جونم وقتی از سر کار اومد؛ با خودش توت فرنگی خریده بود از من سوال کرد که آتریسای بابایی توت فرنگی دوست داره منم فوری گفتم: آره چه خووووووب؛ فصل بهار اومده دیگه هوا سرد نیست کم کم داره گرم میشه ((( آخه یه کتاب دارم که میوه های فصل ها رو معرفی میکنه اونجا گفته که توت فرنگی فصل بهار میادش  ))) مامی و بابایی کلی واسم ذوق کردن و لوسم کردن دیروز صبحی وقتی از خونه اومدیم بیرون تا بریم خرید؛ من گفتم: مامی جونم، فصل بهار اومده؛ ببین، هوا خوب شده اصلا سرد نیست کلاه نمیخواد بپوشم ببین توت فرنگی هم اومده وااااااای چقدر مامی جونم خندید اینجوری شد که کلاهمو اون روزی نپوشیدم و از مامی خو...
2 بهمن 1394

1000 روزگی مـــــن

                                                            روزه شدم          دیشب بابایی جونم وقتی اومدش خونه؛ گفت که آتریسای ناز ما؛ پرنسس خوشگل ما، فردا 1000 روزه میشه مامی جونم هم گفتش واااای چه خوب شد که گفتی؛ فردا یه جشن کوچولو بگیریم واسه عشق مامی و بابایی اینجوری شد که امروز یه کادوی خوشگل از بابایی گرفتم کیف ابزار که خیلی وقت بود دوست داشتم که منم پیچ گوشتی داشته باشم وقتی بابایی به من ...
28 دی 1394

بازی با سایه ها... ویه عالمه حرفها و کارهای جدید من

دیشب قبل از خواب مثل همیشه مامی جونم واسم  کتاب میخوند بعد از تمام شدن کتاب از مامی خواستم چراغ قوه ای رو که مامی با اون واسم کتاب میخونه رو بده دستم تا با کتابم بای بای کنم؛ مثل همیشه خب بعد از بابای کردن با نی نی کتابم و شب به بخیر گفتن، چراغ رو گذاشتم کنار بالشم و رفتم آب بخورم یهویی گفتم: مامی جونم این سایه ی منه؟؟؟ مامی گفتش: آره عشقم گفتم: واااااای هزار ماشالله چقدر بزرگ شدم مامی و بابایی کلی خنده شون گرفته بود مامی میگفتش: نیوتن من بیا بخواب الان موقع کشف کردن نیست عشقم ولی من ول کن نبودم؛ دستهامو آوردم جلوی نور و گفتم: آره؛ یعنی من اینقدر بزرگ شدم بعد هم گفتم: پس سایه م ح...
15 دی 1394

یه آدم برفی گنده

ما همه خوبیم آرزو دارم شما دوستای گلم، همه خوب خوب باشین دیروز بابایی جونم به قولش عمل کرد و یه آدم برفی گنده واسم درست کرد همش میگفتم: مرسـی واسه آدم برفی گنده  بابایی جونم گفتش که شبیه جناب خان شده؛ وای آره چقدر خندیدیم از ماشین پیاده شدم یهویی گفتم نه؛ من از تو ماشین به شما نگاه میکنم؛ پیاده نمیشم فوری کلاهم رو درآوردم وااااای آدم برفی جناب خانم آماده شد مامی عاشق این عکسم شد این عصا مال منه که نمی دم بهش نه... نه!!! اینجوری نگاه نکن آخر سر هم بهش ندادم کلاه و عینک بابایی رو گذاشتم ر...
5 دی 1394

یلدای شیرین ما

دیشب سومین یلدایی بود که منم حضور داشتم و شب یلدا رو شیرین تر از سال های گذشته گذروندیم مامی جونم یکی دو روزی بود که سرگرم آماده کردن یه سفره ی خوشگل واسه این شب به یادموندنی بود از شنبه مامی واسم یلدا رو تعریف کرد و منم خیلی خوشم اومد و همش منتظر رسیدن دیشب بودم دیروز بعد از ظهری وقتی با مامان جونم حرف میزدم؛ شب یلدا رو تبریک گفتم و ازش خواستم بیاد پیش ما بعد هم گفتم، آخه ما امشب سفره میندازیم، جشن میگیریم، من میخوام نی نای کنم مامان جونمم کلی فدام شد و گفتش که کاش اونجا بودم؛ حیف که این همه از هم دوریم بعدش از مامی خواستم که با دایی امیرحسین جونمم تماس بگیره تا شب یلدا رو بهش تبریک بگم دا...
1 دی 1394

جمعه ... خرید ... برف بازی

این هفته هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم، بعد از کلی لوس کردن خودم واسه مامی، میگفتم: بابایی کجاست؟؟؟ شما رو تخت بمون من برم بابایی رو پیدا کنم، بعد با هم بخندیم، بعد به شما میگم بیا از تخت پایین می رفتم و بعد از چند لحظه می اومدم و میگفتم: بابایی رو دیدم؛ همدیگه رو بوس بوس کردیم و خندیدیم حالا شما اجازه داری بیای پایین مامی هم کلی می خندید و منم از اون نگاه های آتیشی به مامی می کردم و بعد با هم کلی می خندیدیم دیروز وقتی بیدار شدم، یهویی اومدم تو حال و دیدم بابایی رو مبل نشسته؛ پریدم بغل بابا و گفتم: سلام بابا جونم امروز جمعه ست بابایی هم بغلم کرد و گفتش آره عشقم مامی جونم هنوز خواب بود ...
28 آذر 1394

...دیشب مـــــــــــن...

دیشب با مامی جونم رفته بودیم پروفسور کوچولو تا چند تا شابلون جدید واسه نقاشی بخرم از اونجاییکه جدیدا خیلی به بن تن علاقه نشون میدم؛ یه برچسب بن تن هم برداشتم و می خواستیم بیایم بیرون که این ستاره ی آبی خوشگل رو هم دیدم و از اونجاییکه جدیدا به رنگ آبی هم علاقه نشون میدم از مامی خواستم که اون ستاره رو هم اجازه بده بردارم وااای از اونجا تا مغازه بابایی جونم با مامی دویدم تا بیام و به بابایی نشون بدم؛ آخه روشن خاموش میشد تا آخر شب همش باهاش بازی میکردم و میگفتم قشنگه؛ مگه نه؟!! الان هم اومدیم خونه این عکس ها رو مامی جونم با گوشی خودش گرفت؛ کیفیتش پایینه چترم و دید...
26 آذر 1394