پرنسس اردیبهشتی ما

رفته بودم مشهد

عید قربان، تعطیل بود و دایی وحید اینا هم از اهواز اومده بودن مشهد  منم که خیلی دلم تنگ شده بود، از بابایی خواستیم بریم مشهد تا همو ببینیم یکشنبه رفتیم و فردا شبش هم برگشتیم؛ و به من خیلی خوش گذشت دایی وحید جونمو که دیدم پریدم بغلش و بوسش کردم رفتیم هتل دایی اینا و کلی خوش گذشت؛ واسه خواب بابای کردیم فردا صبح رفتیم حرم بعد رفتیم دیدن دایی اینا سمیرا جونم بود که من بهش میگفتم خاله سمیرا آخه خودش دوست داشت خاله صداش کنم محمد جون و سمیرا جون می خواستن برن پارک بازیما، ولی قبلش با هم رفتیم باغ پرندگان و کلی کیف کردیم کوله پشتی خوشگلمم( کفشدوزک توپولی ) دایی وحید جونم ...
28 شهريور 1395

من و کلاس نقاشی؛؛؛ هدیه ی روز دختر

5شنبه ای که گذشت روز دختر بود روزم مبارک مامی جونم به مناسبت این روز منو به کلاس نقاشی برد؛ کلی استرس داشت که نکنه من نمونم، یا اینکه گریه کنم ولی خب نه؛ خوب بود از خانم مربی مهربونمم خوشم اومد؛ همش میگفتم چه خانم مربی خوبی پیدا کردم هااااااااااا مامی با آرسامی بالا منتظر من موندن و من بدون هیچ غر زدنی پایین ؛ سر کلاسم بودم و وقتی تمام شد اومدم و به مامی گفتم بریم تا امروز سه جلسه رفتم؛ قرار شده که هفته ای دو بار برم دیروز جلسه ی سوم من بود حاضر شدم دارم میرم خیلی دوست دارم نقاشی کنم؛ ولی حتما باید یکی با من باشه تا هنرم و نشون بدم مثل امروز؛ مامی جونم با من کلی ب...
20 مرداد 1395

3 سال و 3 ماه و 3 روزه شدم

ا مروز؛ پنج شنبه،7مرداد ماه 95 .: آتریسا جووون؛؛؛ تا این لحظه ، 3 سال و 3 ماه و 3 روز سن دارد :. امروز از صبح که از خواب پا شدم، مامی جونم بهم میگه: 3 سال و 3 ماه و 3 روزه ی من خوبی ... صبح بخیر و ...  خلاصه همش اینجوری باهام حرف میزنه؛ منم کلی ذوق میکنم و یه لبخند خوشگل به مامی میزنم از مامی جونم خواستم منو ببره پایین تا ماشین بازی کنم مامی جونمم مثل همیشه به من نه نمیگه که با داداشی رفتیم پایین؛ آرسام جون خوابش می اومد؛ مامی گذاشتش تو کریر تا بخوابه موقع رانندگی میام کنار کریر آرسام و میگم: تو جون منی... تو جیگر منی بزرگتر بشی میذارمت کنار خودم؛ تا کیف کنی از م...
7 مرداد 1395

عکس های آتلیه ای من

روزی که مامی جونم میخواست بره بیمارستان تا آرسام جونمو به دنیا بیاره؛ از آتلیه زنگ زدن که آلبوم آتریسایی رسیده وااای چقدر ما خوشحال شدیم؛ بدو بدو رفتیم و آلبوم ژورنال رو از خاله گرفتیم و اومدیم خونه خیلی ناز شده بود؛ یه آلبوم کوچولو هم واسه اشانتیون بهمون دادن؛ کوچیکه رو من برداشتم واسه خودم روز چهارشنبه واسه اولین بار آرسامی رو بردیم آتلیه تا خاله ازش عکس بگیره؛ البته منم واسه آلبوم 7 سالگیم گرفتم اونجا بود که مامی از خاله خواست که عکس ها رو روی فلش بریزه تا بتونه تو وبم بذاره این هم عکس های آلبوم من از 3 ماهگی تا 3 سالگی ...
2 مرداد 1395

تعطیلات عید فطر امسال... (95)

هفته ای که گذشت، سه روز تعطیل بود؛ ولی خب آرسام ما خیلی کوچیکه هنوز و ما نمی تونستیم بریم مسافرت روز عید بابایی گفتش که بریم بیرون؛ جوجه بزنیم؛ منم که عاشق جوجه کبابم؛ گفتم: آررررررره رفتیم و من کلی شیطونی کردم و کلی هم خوش گذشت دارم جوجه درست میکنم؛ مثلا خیلی خوش گذشت ...
22 تير 1395

این روزهای مـــــــن...

ت و وبم بیشتر خاطرات و عکس های خودم رو میذارم حالا این مدتی که مامی وقت نکرده بیاد؛ همه رو امروز اگه بشه میذاره کلی مستقل شدم؛ با اومدن داداشی از اونجاییکه مامی کمتر وقت داره؛ منم که خیلی باهوشم سعی میکنم کارهامو خودم انجام بدم؛ مثلا پوشیدن لباس... رفتن به دستشویی از دیروز یاد گرفتم که خودم بعد از جیش کردن؛ خودمو بشورم یه جایزه ی خوب هم از مامی گرفتم چند تا از عکس های روزهای گذشته ی خودم تیپ تابستونه ی مـــــــــــن دومین عینک آفتابی من آخه اون یکی رو گم کردم   می خوام برم ملورین؛ بازی کنم هر وقت آرسامی حمام میره؛ منم از بابایی و مامی...
22 تير 1395

داداشی مـــــــن

من و مامی از همه ی دوستای گلمون که همیشه به یاد ما هستن تشکر میکنیم بعد از به دنیا اومدن داداشی امروز اولین روزی میشه که مامی جونم اومده نت 26 اردیبهشت ماه 95 داداشی جونم، آرسام کوچولو به دنیا اومد و به جمع خانواده ی ما وارد شد یه نی نی کوچولو و شیطون و شیرین چند روز قبل از به دنیا اومدن داداشی ماشین خوشگلم رسید و کادوی من از طرف آرسام جون اومد من خیلی آرسامی رو دوستش دارم، ولی خب از اونجایی که تا حالا تک بودم و همه چی متوجه من بود، یه کوچولو لجبازتر شدم و مامی و بابایی رو اذیت میکنم این عکس واسه اولین روزیه که آرسام جونم رو دیدم آرسامی 24 ساعتی هست که وارد دنیای ما شده تا روز...
22 تير 1395