آتریسا جووون؛؛؛آتریسا جووون؛؛؛، تا این لحظه 5 سال و 7 ماه و 23 روز سن دارد
داداشیم؛ آرسام جون؛؛داداشیم؛ آرسام جون؛؛، تا این لحظه 2 سال و 7 ماه و 1 روز سن دارد

پرنسس اردیبهشتی ما

آره مــــن 3 سالــــه شدم

             آره من 3 سالــــه شدم .: آتریسا جووون؛؛؛ ، 3 سالگیت مبارک :. دیروز از صبح که بیدار شدم؛ مامان جونم... عمه فرانک عزیزم و عمه اعظم جونم تولدم رو تبریک گفتن مرسی دوستون دارم منم کلی ذوق کردم و از مامی همش می پرسیدم که حالا می تونم برم مهد کودک سوال دیگه مم این بود که عمه اینا کی میان؟؟؟ امسال به خاطر نی نی مامانی؛ جشن بزرگ نگرفتیم دیشب با مامی و بابایی رفتیم کیکی رو که مامانی جونم سفارش داده بود تحویل بگیریم قرار بود یه ساعت خوشگل باشه که ساعت تولد منو نشون میده عمو قناده اینو تحویل داد خیلی حرص خو...
5 ارديبهشت 1395

تولد من

متولدین روز ۴ اردیبهشت [  برو به متولدین امروز  ]   برو به تاریخ :     ۱     ۲     ۳     ۴     ۵     ۶     ۷     ۸     ۹     ۱۰     ۱۱     ۱۲     ۱۳     ۱۴     ۱۵     ۱۶     ۱۷     ۱۸     ۱۹     ۲۰     ۲۱     ۲۲     ۲۳     ۲۴     ۲۵     ۲۶     ۲۷     ۲۸     ۲۹     ۳۰     ۳۱   ...
4 ارديبهشت 1395

هشتمین سالگرد ازدواج مامی و بابایی

دیروز هشتمین سالی بود که مامی و بابایی زندگی قشنگشون رو با هم شروع کردن صبح که بیدار شدم، از مامی جونم پرسیدم امروز روز تولدمه ( آخه خیلی منتظر اومدن روز تولدم هست) مامی گفتش نه عشقم؛ ولی امروز هشتمین سالگرد عروسی من و بابایی جونه باید بریم کیک بخریم، شمع بخریم منم فوری گفتم: بابایی چه هدیه ای واست میاره؟؟؟؟ مامی هم این ریختی شد خب من با تریپ جدیدم؛ که خودم انتخاب کردم آماده شدم تا بریم کیک بخریم به مامی میگم: میخوام برم سر کار!!! مثلا خب رفتیم و کیک خریدیم، اومدیم خونه وقتی بابایی اومدش؛ مامی جونم کیک رو آورد تا به بابا نشون بده، دید که ااااااا... جعبه ش خورده به نوشته ...
1 ارديبهشت 1395

جمعه ی بارووووونی ، بهاری

فصل بهار که اومده، یه روز هوا سرده... یه روز گرمه... یه روز بارونی و ابری خلاصه؛ من همش به مامی میگم: امروز هوا خوبه؟ سرد نیست؟ آخه من نمی دونم چی بپوشم؟؟؟ جمعه ی گذشته هم هوا همین جوری بود؛ از خواب که پا شدم گفتم: بابایی هوا خوبه آفتابیه بریم بیرون... آتیش بازی... جوجه کباب درست کنیم آخه من دوست دارم بابایی هم گفت چشم عشقم، شما تا صبحونه بخوری و آماده شی میریم عزیزم یک ساعتی گذشت و یهو کلی ابر اومد تو آسمون و یه بارون قشنگ شروع به باریدن کرد واسه همین نشد که بیرون بشینیم، فقط با ماشین دور زدیم و من کلی عکس گرفتم عکس های قشنگ من یه کوچولو بعد از...
30 فروردين 1395

این روزهای مـــــــن...

مثل همیشه من و مامی جونم از همه ی دوستای گلم معذرت میخوایم مامی خیلی وقت بود نیمده بود نت امروز 7 روز میشه که پسر عمه افسانه؛ آروین کوچولو بدنیا اومده خوش اومدی عزیزم چند باری رفتم به دیدنش؛ خیلی بانمکه؛ همش از مامی درباره ی نی نی ها سوال میکنم میگم منم اینقدر کوچولو بودم واسه همین مامی جونم چند روزی هست که همش فیلم های منو وقتی تازه بدنیا اومدم و خیلی کوچولو بودم واسم میذاره، ببینم اولش همش میگم: این کیه؟؟؟ باورم نمیشه منم اینقدر ی بودم خیلی منتظر اومدن نی نی کوچولوی خونه مون هستم؛ همش میگم: پس کی میاد؟!! این روزها مامی جونم همش درگیر کارهای نی نی کوچولو ست؛ آخه تا یه ما...
23 فروردين 1395

سیزده بدر 1395

وااای که چقدر هوا سرد بود دیروز سیزده بدر بود ولی هوا خیلی سرد بود و اصلا نمی شد بری بیرون واسه همینم، بعد از کلی دور زدن اومدیم تو حیاط خونه مون منم همش ادای بابایی رو درمی آوردم و جوجه درست میکردم داره خوش میگذره حرف دیروز من دارم آواز می خونم ...
14 فروردين 1395

آغاز سال 1395

دیروز صبح از خواب که پاشدم؛ مامی جونم گفتش که عید شده عزیزم پاشو... پاشو منم که خوابم می اومد یه کوچولو نق زدم و بعدش پاشدم با مامان جونم و بابا جونم و دایی گلمم، حرف زدم و عید رو تبریک گفتم خیلی شیرین و قشنگ آخرش هم گفتم: ایشالله 120 سال زنده باشین مامی میخواست قورتم بده از بابا جونم اینا خواستم که بیان خونه مون، ولی خب دوریم از هم؛ بابا جونم و مامان جونم اومدن تهران، خونه دایی مهربوووووووووووووونم مامی واسه نی نی کوچولوش نمی تونه بیاد مسافرت، وگرنه ما هم حتما اونجا بودیم و کلی خوش میگذشت دوستون داریم دلمون خیلی واستون تنگ شده مامی جونم کلی عکس و فیلم از من و سفره ی هفت سین ...
2 فروردين 1395

تقویم ســــال 95 مــــــن...

همیشه این روزها ما آماده ی یه سفر خوب بودیم امسال واسه نی نی کوچولو نمی تونیم بریم و همینجا باید بمونیم از دوستای گلم میخوام که واسه مامی و نی نی کوچولو دعا کنن مثل هر سال مامی جونم، امسال هم تقویم واسم سفارش داده دو ماه پیش یه روز رفتیم آتلیه و این عکس خوشگل رو گرفتم و مامی جونم داد به عمو تا تقویم 95 ام رو آماده کنه مثل هر سال عمو دیر اقدام میکنه و تقویم من میرسه به روزهای آخر سال دیروز با مامی جونم رفتیم و کلی نشستیم تا نوبت ما شد و عمو طرح تقویمم رو آماده کرد و من و مامی هم گفتیم خوبه، همین بره واسه چاپ مرسی عمو خوشگل شده عمویی قول داده که امروز تا آخر وقت چاپ کنه و تحوی...
27 اسفند 1394

تولد نرگس جونمه... چه خوش میگذره

دیروز تولد نرگس جون بود؛ از روز قبل که مامانی نرگس کارت دعوت رو به من داده بود همش منتظر بودم که کی باید بریم تولد به مامی جونم میگفتم: خوش میگذره این روزها این جمله رو خیلی به کار میبرم؛ خیلی هم شیرین میگم بالاخره دیروز بعدازظهر شد و رفتیم تولد، واااای که اولش چقدر خجالت کشیدم من کوچولوترین نی نی بودم مامی جونم با خودش میگفت: فدای اون لپ هات بشم که قرمز شدن نیم ساعتی گذشت و همه چی واسم عادی شد کلی نی نای کردم و البته، شیطوووونی این هم عکس های قشنگ من آره؛ من خیلی مرتبم خب همه چی رو باید سرجاش گذاشت نرگس جون 7 ساله شه ...
22 اسفند 1394

آتیش بازی مــــــــــــن!!!

اول از همه ازهمه ی دوستای گلم و مامان های مهربووووووووون تشکر میکنم که به من سر میزنین مامی جونمم معذرت میخواد، کامنت ها رو جواب نداده؛ آخه یه کوچولو نی نی داره اذیتش میکنه؛ خیلی کم میادش نت یه بوووووووووووووس واسه همه کسایی که دوستشون دارم از مامی و بابایی قول گرفته بودم که یه روز تعطیل منو ببرن؛ آتیش بازی کنیم آخه دوست دارم اینجوری شد که جمعه ی پیش رفتیم بیرون و هوا هم که عااااااالی بود کلی آتیش بازی کردیم کلی خاطره ی خوب از اون روز قشنگ موند واسمون این عکس ها آخرین باری هست که عینک قشنگم رو دیدم آخه بعدش گم شده دارم آواز می خونم خب دیگه بر...
20 اسفند 1394